دنیای زیبای من
سلام.... سلام به همه آبجیا و داداشای گلم....مرسی که همیشه هستین و هوامو دارین....راستش این روزا زیاد رو فرم نیستم...دلم از همه آدمای دور و برم گرفته....بدجور دلگیرم از بعضی آدما.اما....اما سکوت کردم ...سکوتی پر از فریاد...چشام داد میزنه,دلم میگه بگو ولی من...ولی من این روزها خدای سکوووووتم.اما شماها خیلی گلین...همین که هستین و یادم می کنین خوشحالم....هروقت که می یام و یه کامنت از یه دوست می بینم کلی خوشحال میشم...از اینکه هستین شاددددم. از اینکه اینجا رو دارم با همه این دوستای خوب شادددم....مرسی از همتون واسه این بودن پر از امید برای من.... ♣خیلی وقتا تو ادد لیست قلبت اسم خیلیا رو داری....فک می کنی همونطور که خودت همه حرفاتو بهشون میزنی اونا هم اینقد باهات رفیق هستن که بهت خیلی چیزا رو بگن ولی می بینی همه اینا واقعا فکر و خیال بوده...شاید یه توهم از جانب خودت....گاهی وقتا به خودم میگم تو خیلی ساده ای....خیلی.واقعا ساده ام ولی آدمای دور و برم یه دنیای هزار رنگ. یه سوال:فرض کن تو یه جمع نشستی همه حرفا همگانیه ولی تا پا میشی میری دو قدم اونورتر همه اون جمع (جز تو)سر یه موضوع پچ پچ می کنن و تا دوباره برمیگردی بحث عوض میشه میشه همون موضوع همگانی اول....تو این لحظه چه احساسی داری جز اینکه واسه اون جمع تنها تنها یک غریبه ای و فقط تو ادد لیست قلب اونا یک آدم معمولی هستی؟؟؟؟دلم میگیره از این آدما... تو این لحظه است که فقط دوست دارم خودم باشم و خودم کلی گریه کنم از این همه غریبگی...آدم اگه تو یه شهر غریب باشه و احساس غریبگی کنه زیاد غصه نداره.غصه ات وقتیه که تو یه جمع که فک می کنی باهاشون رفیقی غریب باشی....و من امروز واقعا یه غریبه ام...واقعا سخته آدم بعضی حرفا رو ک زیادم حیاتی نیستن از بین پچ پچ های دور و برش بشنوه.... ♣گاهی وقت ها , فقط گاهی وقت ها ,دوست دارم کسی دستانم را در دستش بگیرد...زل بزند به چشمانم و بگوید :" حق با توست !" ♣ اینجا زمین است رسم آدم هایش عجیب است! اینجا گم که مى شوى به جاى اینکه دنبالت بگردند فراموشت مى کنند.....همین. ♣ناراحت شدی از حرفام,نه؟یه جورایی دنیای زیبای من شده دنیای غمبار من....ولی واقعا این روزا....واقعا این روزای من پر غمه....سال جدیدم رو با یه خبر بد تحویل کردم...خبری که وقتی شنیدم تا ته ته ته قلبم سوخت...دارم به این خرافات کهن که میگه سالت رو هرجور شروع کنی تا آخرش همون جوره اعتقاد پیدا می کنم....همه روزای اول سال من پر غمه....خیلی سعی کردم کل حافظه ام رو فرمت کنم و همه چیز رو از اول شروع کنم ولی نشد...نشد که این روزای من خوب بشه...اگه اومدی و ناراحت شدی از حرفام,اگه حرفام شادیت رو گرفت ببخش....ببخش به حال گرفته دوستی که اومدی ازش خبری بگیری روزهایم خسته و بی رمق می گذرند گاهی وقتا خواسته هایت را نخواه.... سلام....... خیلی وقته نبودم...وقت نوشتن نداشتم...وقت اومدن به وبلاگ رو نداشتم...ولی امروز اومدم...با یه آپ شیرین...آپی که از این مدت نبودنم میگفت...از همه روزای خوب نبودن و دور بودن از دوستام...قبل آپ کردن دلم خواست اول برم وبلاگ دوستای خوبم...مثل همیشه اول وبلاگ داداش جعفر رو باز کردم که...شوک شدم...به خدا شوک شدم.حتی یه درصد هم فک نمی کردم این اتفاق افتاده باشه...امروز از خودم متنفر شدم ...منی که همیشه ادعای دوستی میکردم"آره فقط ادعا میکردم چون تو بدترین شرایط دوستم رو تنها گذاشتم"کجا بودم روزی که دوستم خبر نبودن پدرشو شنید؟کجا بودم تو این روزای بد دوستم..دوستی که تنها در حقم دوستی نکرد..برادری کرد...همیشه مثل یه داداش خواهر کوچکترشو راهنمایی کرد...ولی من ...ولی من نبودم تو غم داداشم...امروز با تمام وجود از خودم متنفر شدم... داداش جعفر:ببخش از اینکه تو غمت نبودم...ببخش که نبودم....اصلا نمیدونم چه جوری باید تسلیت بگم....باید چی بگم تا دلت آروم بشه....فقط از خدا شادی روح پدر بزرگوارتو میخوام....روحش شاد
نمی دانم این بار برای کدام مخاطب می خواهم بنویسم....نه... نه ...می دانم ...برای تویی می نویسم که که بیشتر از همه شاید خودت را به این دست نوشته های شاید بی ارزش نزدیک می دانی...فرقی نمی کند هر کسی که می خواهد باشد...هر کسی که می خواهی باش...چون همین که من می نویسم و تو می خوانی و لذت می بری برای من لذت بخش است.مگر من چه می خواهم؟مگر بزرگ ترین نویسنده های جهان چه می خواهند؟بیشتر از این گمان نمی کنم.نه... نه ..نمی توانم و نمی گویم که کم و زیاد مخاطب هایم برایم اهمیتی ندارد.برای منی که مخاطبانی انگشت شمار دارم حتی یکی از آن ها یعنی همه و همه ی آن ها یعنی یکی . . . . .
ولی این اتفاق افتاده.. .دوست ندارم کسی جایگزین کس دیگری بشود.یکی بیاید و یکی برود.اصلا دلم نمی خواهد کسی که می آید برود.دوست دارم هر کسی که می آید تا همیشه بماند.تا همیشه ی همیشه حتی تا زمانی که دیگر خود من هم وجود ندارم.می خواهم بدانم روحم از اینکه مخاطبی می آید و نمی رود و مطالب هرچند ضعیف مرا می خواند چه احساسی دارد . . . .
همین
.....
غریبی که قسمتت باشد هر چه تلاش کنی بی فایده است.....کسی هم اگر با تو پیمان ببندد گاهی برایش چنان خسته کننده می شوی که حتی اگر به روی خودش نیاورد تو می فهمی .هزاران نفر اگر با تو باشند و آن لحظه ای که به وجودشان نیازمندی کسی را محرم ندانی هیچ فرقی ندارد با کسی که واقعا بی کس است.به همان اندازه احساس یاءس می کنی.و آن وقت است که تنهایی با بی کسی فرق چندانی ندارد.درست مثل دیشب من.درست مثل همین لحظه که نمی دانم اگر اینجا هم نمی توانستم درد دل کنم چه باید می کردم
وقتی هنگام شنیدن صدای ثانیه های زمانی که می گذرد صدای نفس های خودت را می شنوی تنهاییت را نمی توانی انکار کنی حرکت بیهوده ست باید خود تو..............می فهمی؟؟؟؟
تا قبل از اینکه بغض در گلو
بخواهد خفه ات کند خودت را به خواب بزنی تا خفه اش کرده باشی البته تفاوتی نمی کند چرا که در هر دوصورت احساسی را داری در وجودت چال می کنی که عاقبت روزی وحشیانه از خواب می پرد و دوباره خود تو باید بهایش را بپردازی خود تو....می فهمی؟؟؟؟؟ توی یک دشت بزرگ ، مترسکی خانه داشت . به روزگار تو فکر می کنم همان روزها که در مقابلت ایستادند و گفتند :تو از دین رسول خدا خارج شده ای همان روز که در کوچه های مدینه جواب سلامت را ندادند و همان روز که گفتند مگر علی(ع) هم نماز می خواند که در محراب به شهادت برسد مولا من از خودم و مردمان روزگار بی تو هراس دارم به روزگار فرزندت فکر می کنم که گفتند: او خارج از دین شده .......................به حسین و در مقابلش ایستادند.............................. من می ترسم از خودم و مردمان روزگار بی تو که روزی در مقابل آ خرین فرزندت بایستیم و بگوییم که او از دین خدا خارج شده من می ترسم از این مردمان که خدا را در چارچوب فکر خود می بینند مولا من می ترسم از مردمانی که هیچ شباهتی با تو ندارند و از تو دم می زنند و تو را در شکل و ظاهر می جویند من از خودم و مردمان روزگار بی تو هراس دارم که حالا که دین ندارند آزاده هم نیستند مولا اینجا روزگار بی توست اینجا همان جایست که به فرزند زمان تو انگ بی دینی خواهند زد همان ها که به راه توهیچ راهی ندارند و تو را در ظاهر می جویند من هراس دارم از خودم . . . . ..................................من تنها از خودم هراس دارم مولا..........................
:::لینک ثابت:::
نظرات شما () | |
و …
و با خود کودکی های دخترکی را می برند که عجیب داردخواسته و نا خواسته به دنیای آدم بزرگها پا می گذارد …
دارد یاد می گیرد کم کم حرف گوش دهد : پاهایش را بگذارد روی زمین! …
کمتر سادگی کند!
حواسش بماند که … اینجا مدینه ی فاضله نیست !
دارد یاد می گیرد کم کم زندگی ارزش خیلی چیزها را ندارد !
می شود گاهی وقتها خواسته هایش را نخواهد ....
:::لینک ثابت:::
نظرات شما () | |
:::لینک ثابت:::
نظرات شما () | |
:::لینک ثابت:::
نظرات شما () | |
:::لینک ثابت:::
نظرات شما () | |
کارش این بود که مواظب محصول ها باشد تا یک وقت
پرنده ها غارتشان نکنند .
تو یکی از همین روزها، یک دفعه چشمش به کلاغی افتاد که گوشه
حصار نشسته بود و داشت نگاهش می کرد
. اخمی کرد و به خودش تکانی داد که بترسد و برود ولی کلاغ هنوز نشسته بود و نگاهش می کرد !
توی
نگاهش یک چیزی بود که مترسک نمی فهمید ؛
تو دلش آشوب شد ! نمی توانست بفهمد کلاغه چی می
خواهد ؟
شاید کمی گندم ، ولی ...
روزهای بعد
باز هم کلاغ همانجا می نشست
و به مترسک نگاه می کرد .
حالا دیگر دیدن کلاغ برای مترسک هم مهم
بود !
یک احساسی داشت ؛ یک احساس خاص که نمی فهمید چیه ؟!
به خودش گفت : « مگه میشه
اون ... !! » یک روز به خودش جرات داد
و صداش را بلند کرد و گفت : « آهای ... با توام ... می خوام
باهات
حرف بزنم ...
! » کلاغ خندید ؛
پر کشید و آمد روی شانه های مترسک نشست ؛ هنوز مترسک چیزی نپرسیده بود که
کلاغ شروع کرد به حرف زدن ! از خودش گفت ؛ از اینکه تنهاست ؛
از اینکه عاشق مترسکه و با
دیدنه اونه که زنده ست
!
مترسک
بیچاره چیزی نمانده بود پس بیفته !
باورش نمی شد بلاخره یکی پیدا شده که او را دوست داشته باشه و ازش
نترسه !
عشق را حس می کرد و این برایش لذت بخش بود .
کلاغ هر روز روی شانه های مترسک می
نشست و برایش حرف می زد طوری که مترسک حتی نمی فهمید کی شب می شود ؟ یک روز صدای تراکتور مزرعه دار
را
شنیدند ...
کلاغ
ترسید و پر زد و رفت بالا ... مترسک که تازه به خودش آمده بود
نگاهی به دور و اطرافش کرد تا
وقتی مزرعه دار می آید
همه چیز مرتب باشد که یک دفعه از تعجب خشکش زد ..........!!! اینجا
مزرعه ماست ؟
این همان مزرعه پرباری است که من مترسکش بودم ؟؟؟
باورش نمی شد ؛ از آن همه
محصول
حالا هیچی
نمانده بود ...
مرد مزرعه دار از راه رسید و به زمین خالی نگاه کرد ...
او هم باورش نمی شد ! نگاهش
به آسمان افتاد و کلاغ را دید که پرواز می کند ....
به مترسک نگاه کرد که سرش را از
خجالت پایین انداخته بود
...
لبخند
تلخی زد و گفت :
« اون حواست رو پرت می کرده تا کلاغ های دیگه همه محصول ها رو ببرند ؛
دیدی .... دیدی
گول خوردی ؟؟؟؟ »
حالا سالهاست که مترسک بیچاره گوشه انبار افتاده
و هر روز از صبح تا شب از لابه لای
دیواره
انبار به
آسمان چشم می دوزد
تا شاید یک بار دیگر آن کلاغ را ببنید
نکته : مواظب دل تنهایت
باش
چون عشق همیشه2روی سکه داره نگذار
سختی تنهایی دل مهربانت رو به باد دهد
به
یزدان که گر ما خرد داشتیم کجا این سرانجام بد داشتیم
:::لینک ثابت:::
نظرات شما () | |
:::لینک ثابت:::
نظرات شما () | |

